میشه اینجا بنشینم؟
فصل مه و دود در لاهور پاکستان است. سونیا ۲۵ ساله و ۸ ماهه باردار است. وقت دکترش دیر شده و سعی می کند یک ریکشا بگیرد، چون پول نقد کمی دارد. زمانی که یک ریکشا جلوی پایش می ایستد، راننده با چشمان منحرف به او نگاه می کند. او تصمیم می گیرد سوار اتوبوس شهری شود. در اتوبوس ، بین اقیانوسی از شانهها، بازوها و سرهای مردانه قرار گرفته است. او که به شدت ناراحت است. مسعود را می بیند ، مردی بی آزار ، که چند ردیف پایین نشسته و پسرش را برای مدرسه آماده می کند. تصمیم می گیرد به آنجا برود و از مسعود صندلی اش را بخواهد. تمام مردان اتوبوس همچنان به او خیره شده اند. مسعود قبول نمیکند جایش را به او بدهد. اتوبوس از یک سرعت گیر شدید عبور می کند که باعث می شود سونیا تعادل خود را از دست بدهد و روی دامان مسعود می افتد که او را می گیرد. سونیا بلافاصله برمیخیزد و مسعود را به آزار و اذیت او متهم میکند. مسعود بر بی گناهی خود تاکید می کند. تنش در اتوبوس بین این دو بالا می گیرد، در حالی که مسافران با شوک، هیبت و سرگرمی به تماشای آنها ادامه میدهند و مشتاق دیدن آنچه بعداً اتفاق میافتند، هستند.
دیدگاهتان را بنویسید